داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالدReviewed by اسکات فیتز جرالد on Apr 24Rating: 5.0داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالد | پیشنهاد کتاب کتابیسمداستان کوتاه قبض « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد که پس از استخراج از میان دست نوشته‌هایش برای اولین بار در سال 2012 در نشریه نیویورکر منتشر شد

داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم توسط اسکات فیتز جرالد در سال ۱۹۲۰ نوشته شده است که به دلایلی تا سال ۲۰۱۲ به چاپ نرسیده بود، این داستان پس از کنکاش‌های دست‌نوشته‌های اسکات فیتز جرالد به وسیله ناشر اصلی کتاب‌هایش پیدا شد و اولین بار توسط نیویورکر در سال ۲۰۱۲ منتشر گردید و پس از آن نیز در مجموعه داستان‌های گمشده وی سری کاملی از داستان‌های این نویسنده برگ که تا کنون به چاپ نرسیده بودند منتشر شدند.

داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالد

 

داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد
داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد

نامی که در بالا خواندید، نام واقعی من نیست. دوستی که این نام به او تعلق دارد، اجازه داد داستانم را با آن امضا کنم. نام واقعی من نباید فاش شود. من یک ناشرم. رمان‌های بلند در زمینه‌های عشق‌های جوان که دوشیزه‌های مسن در داکوتای جنوبی آن‌ها را نوشته‌اند، داستان‌های جنایی در مورد مردان ثروتمند باشگاه، دزدهای زن با چشمان درشت مشکی، مقاله‌هایی در مورد خطرات مسائل مختلف و رنگ ماه در تاهیتی که توسط پروفسورهای دانشگاهی و سایر افراد بدون شغل نوشته شده است، می‌پذیرم. رمان‌هایی که نویسنده آن‌ها زیر ۱۵ سال است، قبول نمی‌کنم. همه کمونیست‌ها و نویسندگان ستون‌های روزنامه‌ها (همیشه این دو اسم را با هم اشتباه می‌گیرم!) تحقیرم می‌کنند، زیرا می‌گویند به دنبال پول هستم. همینطور است- واقعاً به دنبال پول هستم. همسرم به آن نیاز دارد. فرزندانم همیشه از آن استفاده می‌کنند. اگر کسی تمام پول‌های شهر نیویورک را به من تعارف کند، دستش را رد نخواهم کرد! ترجیح می‌دهم کتابی را منتشر کنم که پیش پرداخت فروش ۵۰۰ هزار نسخه را پرداخت کرده باشد، تا این که کسانی مانند ساموئل باتلر، تئودور دریزر و جیمز برنچ کیبل را کشف کنم. مطمئن باشید اگر شما هم ناشر بودید، همین کار را می‌کردید.
۶ ماه پیش برای کتابی قرارداد بستم که فروش آن بدون هیچ شکی قابل اطمینان بود. نویسنده آن دکتر هاردن بود که در زمینه ماورای طبیعت تحقیق می‌کرد. کتاب اول او که در سال ۱۹۱۳ منتشر شد، استقبال خوبی داست و در آن زمان تحقیقات در زمینه ماورای طبیعت به اندازه حالا محبوبیت نداشت. کتاب جدید او را به عنوان نوشته‌ای با نیمی از قدرت قلب، تبلیغ کردیم. برادرزاده او در جنگ کشته شده بود و دکتر هاردن با خلاصه گویی و تمایز نسبت به سایز کتاب‌ها، تجربه ماورای طبیعی خود برای ارتباط با برادرزاده‌اش کاسگرو هاردن که توسط مدیوم‌ها انجام گرفته، به روی کاغذ آورده بود.
دکتر هاردن اندیشمند یا روشنفکر نبود. او یک روانشناس سرشناس بود که دکترا از دانشگاه وینا و دکترای افتخاری از آکسفورد داشت و اخیراً در دانشگاه اوهایو تدریس می‌کرد. کتاب او نه خیلی احمقانه و نه خیلی سخت و سنگین بود. گویی جدیتی اساسی در منش و بینش او وجود داشت. برای مثال، در کتابش نوشته بود که مرد جوانی به نام ویلکینز، به خانه‌اش آمده و ادعا کرد متوفی به او ۳ دلار و ۸۰ سنت بدهکار بوده است و از او خواست از متوفی بپرسد چه تصمیمی دارد! دکتر هاردن به سختی با انجام این کار مخالفت کرد. به نظر او این کار برابر بود با این که به خاطر یک چتر گمشده، از ارواح مقدس کمک بخواهیم.
۹۰ روز در حال آمادگی برای انتشار کتاب بودیم. اولین صفحه کتاب در ۳ مدل و ۲ تصویر توسط ۵ هنرمند با قیمت بسیار بالا آماده شده بود و از بین آن‌ها بهترین مورد انتخاب شد. آخرین نسخه آزمایشی توسط حداقل ۷ خواننده آزمایشی ماهر خوانده شد، زیرا کوچکترین لرزش در یک دم یک ویرگول یا کوچکترین نقص در حروف، ممکن بود چشمان ریزبین عموم مردم آمریکا را آزار دهد.
۴ هفته پیش از روز تعیین شده برای انتشار، جعبه‌های بزرگی از کتاب به هزاران نقطه که قطب ادب و آگاهی بودند، ارسال شدند. تنها به شیکاگو ۲۷ هزار نسخه فرستاده شد. به گالوستون، تگزاس ۷ هزار نسخه ارسال شد. ۱۰۰ نسخه با آه به بیسبی، آریزونا، رد وینگ، مینسوتا و جورجیا در آتلانتا فرستاده شد. مثل هنرمند کار با شن که اثر تقریباً آماده خود را با آخرین دانه‌های شن در دستش تکمیل می‌کند، چندین جلد کتاب به کتاب فروشی‌های پراکنده در سطح شهرهای بزرگی که خبر از آن‌ها داشتیم، ارسال کردیم.
۳۰۰ هزار کتاب در چاپ اول منتشر شد.
در همین میان، بخش تبلیغات از ساعت ۹ تا ۵ عصر، ۶ روز در هفته مشغول کار بودند؛ بزرگ و کوچک کردن حروف، خط کشیدن زیر حروف مهم، آماده سازی شعارها، تیترها، مقالات شخصی و مصاحبه‌ها، انتخاب از بین تصاویری که دکتر هاردن در آن‌ها در حال فکر کردن، تفکر عمیق و مکاشفه، تصاویری با راکت تنیس، چوب گلف، همراه با خواهر ناتنی و کنار اقیانوس بود.
هزاران نوشته ادبی از پیش آماده شده بودند. نسخه‌های هدیه دسته بندی شده بودند و آدرس منتقدان هزاران روزنامه و هفته نامه روی آن‌ها ثبت شده بودند.
روز موعود ۱۵ آوریل بود. ۱۴ آوریل، سکوت سنگینی در بخش‌های مختلف نفوذ کرد و در بخش فروش، کارمندان با اضطراب به جای خالی بسته‌های کتاب و ویترین خالی نگاه می‌کردند، جایی که قرار بود ۳ طراح ویترین فروشگاه، کل عصر را به چیدن کتاب در شکل‌های مربع و تپه و پشته و دایره و قلب و ستاره و متوازی‌الاضلاع بگذرانند!
صبح روز ۵ ام آوریل، ساعت ۵ دقیقه مانده به ۹، خانم جردن، رئیس تندنویس‌ها، از شدت هیجان در بازوان شریک جوان‌ترم از هوش رفت. رأس ساعت ۹، مردی مسن با سبیل‌های داندری اولین نسخه از کتاب «شایسته سالاری در دنیای ارواح» را خرید.
کتاب بی‌نظیر ما، منتشر شد.
۳ هفته بعد تصمیم گرفتم به جولیت، اوهایو بروم تا دکتر هاردن را ملاقات کنم. مثل داستان محمد (یا شاید هم موسی) و کوهستان بود. دکتر فردی ساکت و گوشه گیر بود و لازم بود تشویقش کنم و به او تبریک بگویم تا جلوی پیشی گرفتن ناشران همکار را بگیرم. قصد داشتم کارهای لازم برای ثبت قرارداد کتاب بعدی او را انجام دهم و با این هدف، چندین قرارداد از پیش نوشته شده منظم با خودم بردم که تمام مشکلات کاری وی را حداقل تا ۵ سال آینده از روی شانه‌های وی بردارد.
ساعت ۴ نیویورک را ترک کردیم. عادتم این است که در مسافرت‌ها، چندین نسخه از کتاب اصلی در دست چاپ را در کیف می‌گذارم و به طور تصادفی به همسفرانی که چهره باهوش‌تری دارند، قرض می‌دهم، به این امید که کتاب مورد توجه گروه جدیدی از خوانندگان قرار گیرد. قبل از این که به ترنتون بیاییم، در یکی از کوپه‌ها زنی با عینک با بدگمانی کتاب را ورق می‌زد، مرد جوانی که در تخت بالایی من بود، در کتاب غرق شده بود و دختری که موهای قرمز و چشمان زیبای عجیبی داشت، پشت جلد سوم مشغول بازی ایکس او (XO) بود! خودم هم چرت می‌زدم. منظره نیوجرسی آرام آرام به منظره پنسیلوانیا تبدیل شد. از کنار گاوها و جنگل‌ها و مزارع بسیاری گذشتیم و هر ۲۰ دقیقه یک کشاورز یکسان را می‌دیدیم که در گاری خود نزدیک روستا نشسته بود، تنباکو می‌جوید و غرق در تفکر به پنجره‌های پولمن خیره شده بود.
شاید ۱۰ یا ۲۰ بار از کنار این کشاورز گذشته بودیم که چرتم پاره شد. مرد جوانی که با من هم کوپه بود، پاهایش را مثل نوازنده بأس در ارکست بالا و پایین می‌برد و زیر لب فریادهای کوتاهی زمزمه می‌کرد. هم شوکه شده بودم و هم خوشحال، خوشحال از این که کتابی که محکم در بین انگشتان سفید و بلندش گرفته بود- شایسته سالاری در دنیای ارواح نوشته دکتر هاردن- تا این حد او را تحت تأثیر قرار داده است.
با خوشحالی گفتم: «خب، به نظر میاد خوشتون اومده.»
به بالا نگاه کرد. در صورت لاغرش چشمانی بود که تنها در ۲ نوع از مردها دیده می‌شود: مردانی که به دنیای ماورای طبیعی اعتقاد دارند و مردانی که به آن معتقد نیستند.
هنوز گیج و مبهوت به نظر می‌رسید، برای همین جمله‌ام را دوباره تکرار کردم.
فریاد کشید: «خوشم اومده! خدای من! خوشم اومده!»
با دقت به او نگاه کردم. بله، یا مدیوم (احضار کننده ارواح) بود یا یکی از نویسندگان جوانی بود که داستان‌های طنز در مورد معتقدین به ارتباط با ارواح برای مجله‌های معروف می‌نویسند.
مرد جوان گفت: «کار بی نظیریه. قهرمان داستان، مطمئناً بعد از مرگش بیشتر وقتش رو صرف دیکته کردن این‌ها به عموش کرد.»
با این حرفش موافقت کردم.
با آهی اضافه کرد: «البته ارزش این کتاب کاملاً به این بستگی داره که اون جوون واقعاً جایی باشه که می‌گه.»
«البته.» گیج شده بودم. «اون جوون حتماً تو بهشته، نه تو جهنم.»
با حالت تفکرآمیزی جواب داد: «آره، شرم آوره اگه تو جهنم باشه، و بیشتر باعث شرمندگیه اگه تو جای سومی باشه.»
این دیگر خیلی زیاد بود.
«تو زندگی اون مرد جوون چیزی نبود که این فکر رو به وجود بیاره که ممکنه به…»
«البته که اینطوره. چیزی که بهش اشاره می‌کنی تو فکرم نبود. فقط گفتم شرم آوره اگه تو جهنم باشه، اما این که جای دیگه‌ای باشه، بیشتر مایه خجالته.»
«منظورتون کجاست آقا؟»
«مثلاً تو یانکرز.»
اینجا بود که دیگر شروع کردم.
«چی؟»
«در واقع، اگه تو جهنم بود، یه خطای کوچیک از سمت خودش بود، اما اگه تو یانکرز بود…» با بی‌قراری وسط حرفش پریدم و گفتم: «آقای عزیز.. چه ارتباطی بین کتاب شایسته سالاری در دنیای ارواح با یانکرز وجود داره؟»

داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالد

داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد
داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد

«هیچی. فقط گفتم اگه تو یانکرز بود…»
«اما تو یانکرز نیست.»
«نه نیست.» ساکت شد و آهی کشید. «در واقع تازه از پنسیلوانیا به اوهایو رفته.»
این بار به خاطر حس اضطراب خالصی که حس کردم، از جا پریدم. هنوز خوب درک نکرده بودم منظورش چیست، اما حس کردم به موضوع مهمی اشاره می‌کند.
با عجله پرسیدم: «منظورتون اینه که…حضور معنویش رو حس می‌کنین؟»
مرد جوان خودش را بالا کشید و صاف نشست.
با جدیت گفت: «به اندازه کافی از این‌ها بوده. به نظر می‌رسه ماه گذشته بازیچه ملکه‌های ساده لوح و پادشاه باسیل‌های کل آمریکا بودم. اسمم کاسگرو پی هاردنه آقا. من نمردم، هیچ وقت نمرده بودم و بعد از خوندن این کتاب فکر می‌کنم هیچوقت اونقدر امنیت ندارم که بمیرم!»
دختری که آن سوی راهرو نشسته بود، با صدای فریاد اندوه و شگفت زدگی من آنقدر مبهوت شد که به جای ایکس، او گذاشت.
ناگهان تصویری در ذهنم جان گرفت: صف طویلی از مردم که از خیابان چهلم، محل اداره انتشارات من تا مزرعه ایستاده‌اند. ۵۰۰ هزار نفر که هر کدام نسخه‌ای از کتاب شایسته سالاری در دنیای ارواح را در آغوش گرفته‌اند و ۲ دلار و ۵۰ سنت خود را می‌خواهند. فوراً فکر کردم آیا می‌شود تمام نام‌ها را تغییر داد و نوع کتاب را از واقعی به تخیلی تغییر داد؟ اما دیگر خیلی دیر شده بود. ۳۰۰ هزار نسخه در دستان مردم آمریکا بود.
بعد از این که حالم بهتر شد، مرد جوان داستانی از زمان پخش خبر کشته شدنش برای من تعریف کرد: ۳ ماه در زندان آلمانی‌ها، ۱۰ ماه در بیمارستان با تب مغزی و یک ماه دیگر قبل از این که نام خود را به یاد آورد. نیم ساعت پس از رسیدن به نیویورک، دوستی قدیمی را ملاقات کرد که به او خیره شد، سرفه کرد و سپس از هوش رفت. وقتی حالش بهتر شد، با هم به داروخانه رفتند تا کوکتل برای بهتر شدن حالش بگیرد و ظرف ۱ ساعت کاسگرو هاردن عجیب‌ترین داستانی که ممکن است کسی در طول عمرش بشنود، از دوستش شنید. تاکسی گرفت و به کتاب فروشی رفت. کتابی که به دنبالش بود، تمام شده بود. فوراً سوار قطار به مقصد جولیت، اوهایو شد و طی اتفاقی عجیب و غریب، کتاب در دستانش قرار گرفت.
اول فکر کردم کلاهبردار است، اما با مقایسه او با تصویر صفحه ۲۲۶ کتاب، فهمیدم او بدون شک کاسگرو پی.هاردن است. نسبت به عکس لاغرتر و پیرتر شده بود و سبیل‌هایش را زده بود، ولی باز هم همان فرد بود.
آهی از سر اندوه از عمق دلم کشیدم.
«درست وقتی که فروشش بهتر از کتاب‌های تخیلیه.»
با عصبانیت جواب داد: «تخیلی! این کتاب واقعاً تخیلیه.»
«یه جورایی..»
«یه جورایی؟! معلومه که تخیلیه! همه ویژگی‌های کتاب تخیلی رو داره: ناشی از دروغ‌های شیرین یه نفره. شما اسم اینو چی میذارین؟ واقعیت؟»
به آرامی جواب دادم: «نه. باید بهش بگم غیر تخیلی. غیرتخیلی یه نوعی از ادبیاته که بین داستان‌های تخیلی و واقعی قرار می‌گیره.»
صفحه‌ای از کتاب را تصادفاً باز کرد و آهی تند و تلخ از اندوه کشید که باعث شد دخترک موقرمز که گویا در مرحله نیمه نهایی مسابقه ایکس او بود، بازی را متوقف کند.
ناگهان فریادی از سر بدبختی کشید و گفت: «ببین! میگه دوشنبه. بودن من تو ساحل اون دنیا توی روز دوشنبه رو در نظر بگیر. ازت سؤال می‌کنم! ببین! گل‌ها رو بو می‌کنم. کل روز گل‌ها رو بو می‌کنم. می‌بینید، مگه نه؟ صفحه ۱۹۴، بالای صفحه، یه گل رز رو بو می‌کنم..»
با دقت کتاب رو به بینی‌ام نزدیک کردم.
«چیزی حس نمی‌کنم. شاید جوهرش…»
فریاد کشید: «بو نکن! بخون. یه رز رو بو می‌کنم و بهم ۲ پاراگراف از خلسه در مورد ارزشمندی ذاتی انسان تحویل می‌ده. فقط با یه بو کشیدن! بعدش یه ساعت دیگه رو به گل‌های بابونه اختصاص می‌دم! خدای من! دیگه هیچوقت نمی‌تونم به دورهمی بچه‌های دانشگاه برم.»
چندین صفحه ورق زد و دوباره ناله کرد.
«اینجا با بچه‌هام و باهاشون می‌رقصم. کل روز رو با هم می‌گذرونیم و می‌رقصیم. حتی آبرومندانه هم تکون نمی‌خوریم. حرکات زیبایی شناختی می‌زنیم. من نمی‌تونم برقصم. از بچه‌ها هم متنفرم. اما زودتر از این که تبدیل به صلیبی بین یه دختر پرستار و مرد آوازخوان بشم، نمی‌میرم.»
به خودم جرات دادم و با لحن سرزنش آمیزی گفتم: «حالا اینجا رو ببین. جزء قسمت‌های قشنگش محسوب می‌شه. ببین، لباساتو توصیف می‌کنه. می‌گه…یه لباس خیلی نازک پوشیده بودی… پشت سرت جریان داشت..»
«یه جور لباس شناور. روی سرم هم برگ هست.»
باید اعتراف می‌کردم- برگ‌ها غیرمستقیم بیان شده بود.
پیشنهاد دادم: «حالا فکر کن که چقدر بدتر می‌تونست باشه. اگه کاری می‌کرد که سوال‌های مربوط به اعداد روی ساعت پدربزرگت یا ۳ دلار و ۸۰ سنتی که بابت بازی پوکر بدهکار بودی، جواب بدی، می‌تونست واقعاً مضحک جلوه‌ت بده.»
یک لحظه ساکت شد.
متفکرانه گفت: «عموی بامزه‌م. به نظرم یک کم خله.»
«نه اصلاً اینطور نیست. کل زندگیمو با نویسنده‌ها سروکله زدم و اون به نظر عاقل‌ترین فردیه که باهاش سروکار داشتیم. هیچ‌وقت از ما پولی قرض نگرفت، هیچ‌وقت از ما نخواست بخش تبلیغاتمون رو اخراج کنیم، هیچ‌وقت بهمون اطمینان نداد که همه دوستاش تو بوستون، ماساچوست نتونستن کتاب رو تهیه کنن.»
«به هرحال می‌خوام حسابی خدمت روحش برسم.»
با نگرانی پرسیدم: «فقط می‌خوای همین کار رو بکنی؟ نمی‌خوای که با اسم واقعیت ظاهر بشی و فروش کتاب رو مختل کنی، مگه نه؟»
«چی؟»
«مطمئناً این کار رو نمی‌کنی. به ناامیدی‌ای که ایجاد می‌کنی، فکر کن. باعث می‌شی ۵۰۰ هزار نفر احساس بدبختی داشته باشن.»
با ترشرویی گفت: «همه زن‌ها. اون‌ها دوست دارن احساس بدبختی داشته باشن. به دختری فکر کن- دختری که نامزدم بود. به نظرت از وقتی ترکش کردم، چه حسی به درس‌های گل‌گلی من داره! به نظرت از رقصیدن من با یه عالمه بچه‌های دوروبرم توی صفحه ۲۲۱ خوشش میاد؟! اونم بدون لباس!»
حس بیچارگی داشتم. باید بدترین حالت را می‌فهمیدم.
«می‌خوای چیکار کنی؟»
با عصبانیت گفت: «چیکار کنم؟ می‌خوام عموم رو همراه با ناشرش و مسئول خبرگزاریش و کل دارودسته‌ش به ندامتگاه بفرستم، همینطور کوچیکترین چاپگر لعنتی‌ای که این نوشته مسخره رو چاپ کرد.»
ساعت ۹ صبح روز بعد وقتی به جولیت، اوهایو رسیدیم، او را با منطقی ظاهری آرام کرده بودم. به او گفتم عمویت پیر است و گمراه شده. او خودش را فریب داده و در این شکی نیست. ممکن است قلبش ضعیف باشد و دیدن برادرزاده‌اش که به سمت او می‌آید، کارش را تمام کند. در پس ذهنم با خودم فکر کردم که می‌توانیم با هم به توافق برسیم. اگر کاسگرو تشویق شود که در ازای مبلغ قابل توجه، ۵ سال یا همین حدود بتواند خود را پنهان کند، همه چیز خوب پیش می‌رود.
وقتی ایستگاه کوچک را ترک کردیم، به روستا نرفتیم و در سکوتی غم‌انگیز راه نیم مایلی به خانه دکتر هاردن را با هم طی کردیم. وقتی تقریباً نزدیک شدیم، ایستادم و به سمت او برگشتم.
از او خواستم: «همین‌جا بایست. باید برای این شوک آماده‌ش کنم. نیم ساعت دیگه برمی‌گردم.»
ابتدا اعتراض کرد اما در پایان عبوسانه در علف‌های انبوده کنار جاده نشست. در حالی که عرق‌های بین ابروهایم را پاک می‌کردم، به سمت خانه به راه افتادم.
حیاط خانه دکتر هاردن پر از نور خورشید بود و شکوفه‌های مگنولیای ژاپنی مانند اشک‌های صورتی روی زمین ریخته بود. فوراً او را دیدم، که نزدیک پنجره‌ای باز نشسته بود. نور خورشید به داخل می‌تابید و دزدکی مربع‌هایی روی میزش و سطل زباله کاغذهایی که دلیل این مربع‌ها بود، روی پاهای خود دکتر و صورت نامرتب و رنگ پریده او می‌گستراند. روبه‌روی او میزی قرار داشت که پاکتی خالی و قهوه‌ای روی آن بود که انگشتان تکیده و لاغرش با بسته بریده‌های روزنامه‌هایی بود که تازه از پاکت بیرون آورده بود، مشغول بود.

داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالد

داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد
داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد

تقریباً جلو آمده بودم و نیمی از من در مگنولیاها پنهان بود و می‌خواستم به او اشاره کنم که ناگهان دختری را در لباس بنفش رسمی دیدم که در بین انبوه شاخه‌های کوتاه درختان سیب در انتهای شمالی باغ خم شده بود و از روی چمن‌ها به سمت خانه رفت. خود را به عقب کشیدم و دیدم که مستقیم به سمت پنجره باز رفت و گستاخانه با دکتر هاردن بزرگ، شروع به صحبت کرد.
به تندی گفت: «باید باهات حرف بزنم.»
دکتر هاردن سرش را بالا آورد و نسخه‌ای از روزنامه فیلادلفیا در دستش می‌لرزید. با خودم فکر کردم شاید این قسمتی از روزنامه باشد که او را «جان مقدس جدید» می‌نامد.
دختر ادامه داد: «در مورد این!» کتابی از زیر بغلش بیرون آورد. کتاب شایسته سالاری در دنیای ارواح بود. با جلد قرمز و فرشتگانی که در کناره‌ها بودند، آن را شناختم.
با عصبانیت تکرار کرد: «در مورد این چیزا!» و بعد با خشونت کتاب را به سمت بوته‌ای پرت کرد که بین دو گل رز وحشی کشیده شد و به طرز غم انگیزی روی زمین افتاد.
«چرا خانم تالیا؟»
دختر ادای او را درآورد: «چرا خانم تالیا؟! توی احمق باید به خاطر این کتابت بزنی به چاک!»
«بزنم به چاک؟» در صدای دکتر هاردن امید ضعیفی دیده شد که ممکن است افتخار جدیدی برای او باشد. البته مدت زیادی در این تردید نماند.
دختر دوباره غرید: «حرفمو شنیدی! خدای من تو حتی انگلیسی نمی‌فهمی! تا حالا به جشن و مراسم رقص نرفتی؟»
دکتر هادرن با خونسردی ادامه داد: «نمی‌دونستم جشن‌های رقص دانشکده‌ها تو جاهای سطح پایین برگزار می‌شه و نمی‌دونستم این کلمه به عنوان فعل هم استفاده می‌شه. از اونجایی که برای این کتاب…»
«بزرگ‌ترین مایه شرمساری دنیاست.»
«اگه این بریده‌های روزنامه رو بخونی..»
دختر دستانش را روی لبه پنجره گذاشت و طوری تکان خورد که انگار می‌خواست خودش را بالا بکشد، اما ناگهان چانه‌اش را روی دستانش قرار داد و چشم در چشم با دکتر شروع به صحبت کرد.

«یه برادرزاده داشتی. البته این از بدشانسیش بود. اون بهترین مرد دنیا بود و تنها مردی بود که دوست داشتم و تا ابد دوستش دارم.»
دکتر هاردن سری تکان داد و می‌خواست شروع به صحبت کند که تالیا مشت‌های کوچکش را روی لبه پنجره کوبید و ادامه داد:
«شجاع و نترس و آروم بود. از شدت زخم‌هاش توی یه شهر دیگه کشته شد و به عنوان گروهبان هاردن، پیاده نظام ۱۰۵ ام از دیده‌ها پنهون شد. زندگی آروم و مرگی با افتخار. اما تو چیکار کردی؟!» صدایش کمی بالا رفت تا این که شروع به لرزش کرد و ارتعاشی از احساسات به سمت شاخه‌های انگور دور پنجره فرستاد. «تو چیکار کردی؟! مسخره‌ش کردی! اون رو به عنوان موجودی متعالی که پیام‌های مسخره در مورد پرنده‌ها و گل‌ها و دندون‌های پر کرده جورج واشینگتون می‌فرسته، به زندگی برگردوندی. تو…»
دکتر هاردن ایستاد. با صدای بلندی گفت: «به اینجا اومدی تا به من اینا رو بگی؟» دختر فریاد زد: «خفه شو! اومدم تا بهت بگم چیکار کردی و با همه ارواح این سمت کوه سنگی، نمی‌تونی جلوی من رو بگیری!»
دکتر هاردن دوباره روی صندلی نشست و با تلاش برای حفظ خونسردی خود گفت:
«ادامه بده. به سلیته بازی‌هایت ادامه بده.»
دختر لحظه‌ای ساکت شد و سرش را به سمت باغ برگرداند. می‌توانستم ببینم که لب‌هایش را می‌گزد و تند تند پلک می‌زند تا جلوی اشک‌هایش را بگیرد. سپس دوباره چشم‌های مشکی‌اش را روی او ثابت کرد و ادامه داد: «اون رو برای خودت گرفتی و مثل یه تیکه خمیر ازش برای کلاه‌برداری خودت برای ارتباط با ارواح استفاده کردی تا به سودش برسی. تا زن‌های بیمار فکر کنن تو بی‌نظیری. بزرگ صدات کنم؟ تو یه پیرمرد بی دندون زرد و زار هستی که حتی برای بازی با ساده لوحی خودت و بقیه احمقا، بهونه غم و عزای واقعی رو نداری. همه‌ش همین بود. دیگه کاری ندارم.»
با این حرف، برگشت و همانطور ناگهانی که آمده بود، سرش را پایین انداخت و به سمت من آمد. صبر کردم تا بگذرد و تقریباً ۲۰ متر با پنجره فاصله بگیرد. بعد به دنبالش رفتم و با او صحبت کردم.
«خانم تالیا.»
با چهره‌ای حیران به سمت من برگشت.
«خانم تالیا، باید بهتون بگم یه اتفاق غیرمنتظره انتهای جاده منتظر شماست.- دیدن کسی که ماه‌هاست ازش بی‌خبرید.» از چهره‌اش مشخص بود که چیزی نفهمید. ادامه دادم: «نمی‌خوام بی‌مزه‌اش کنم. اما نمی‌خوام از دیدن بزرگتری غافلگیری زندگیتون بترسین.»
به آرامی پرسید: «منظورتون چیه؟»
«هیچی. فقط تا انتهای جاده پیش برید و به بهترین چیزهای دنیا فکر کنید و ناگهان اتفاق بی‌نظیری برای شما می‌افته.»
با این حرف، به نشانه احترام کمی خم شدم و با لبخندی خیرخواهانه ایستادم. با حالت پرسشگرانه‌ای به من نگریست و بعد برگشت و دور شد. لحظه‌ای بعد در پشت پیچ دیوار کوتاه سنگی زیر درختان مگنولیا از نظر ناپدید شد.
۴ روز پر اضطراب و کلافه کننده طول کشید تا به اوضاع کمی سامان دهم و نوعی کنفرانس کاری ترتیب دهم. اولین ملاقات بین کاسگرو هاردن و عمویش بزرگترین فشار عصبی من در طول زندگی بود. ۱ ساعت روی لبه لغزان یک صندلی زوار دررفته نشسم و هر لحظه که عضلات کاسگروی جوان زیر آستین کتش برجسته می‌شد، آماده برای پریدن بودم. هر بار به صورت ناخودآگاه می‌پریدم و بی‌اراده از صندلی سر می‌خوردم و روی زمین می‌افتادم.
دکتر هاردن بالاخره ملاقات را با رفتن به طبقه بالا تمام کرد. من هم توانستم هاردن جوان را با توسل به زور و تهدید و قول به اتاقش بفرستم و از او قول بگیرم ۱ روز سکوت کند.
همه پول‌هایم را به ۲ خدمتکار آن‌جا رشوه دادم و بارها گفتم که نباید حرفی بزنند. آقای کاسگرو هاردن به تازگی از سینگ سینگ گریخته‌اند. موقع زدن این حرف به خود لرزیدم ولی آن قدر دروغ در فضا بود که دیگر یک دروغ کمتر یا بیشتر فرقی ایجاد نمی‌کرد.
اگر به خاطر خانم تالیا نبود، اولین روز تسلیم می‌شدم و به نیویورک برمی‌گشتم تا منتظر اخبار بد باشم. اما او آن چنان غرق در خوشحالی محض بود که با هر چیزی موافقت می‌کرد. به او پیشنهاد دادم اگر با کاسگرو ازدواج کند و برای ۱۰ سال به غرب بروند و با نامی مستعار زندگی کنند، از لحاظ مالی کاملاً پشتیبان آن‌ها خواهم بود. از خوشحالی بالا و پایین پرید. از موقعیت استفاده کردم و با رنگ‌های درخشان، خانه‌ای ویلایی در کالیفرنیا، با آب و هوای ملایم در طول سال ترسیم کردم، کاسگرو که برای شام در راه خانه بود و اتفاقات رمانتیک کلاسیک پیش می‌آمد و کاسگرو برای شام در راه خانه بود و گلدن گیت در گرگ و میش ماه ژوئن پنهان شده بود و کاسگرو…
همینطور که صحبت می‌کردم، فریادهای کوتاهی از شادی می‌کشید و می‌خواست همان لحظه برود. روز چهارم، او بود که کاسگرو را تشویق کرد که به جلسه ما در اتاق نشیمن بپیوندد. با خدمتکار اتمام حجت کردم که تحت هیچ شرایطی نباید چیزی مزاحم ما بشود و برای حل و فصل موضوع دور هم نشستیم.
نظراتمان خیلی با هم متفاوت بود.
نظر هاردن جوان خیلی شبیه به نظریه ملکه سرخ بود. یکی اشتباه کرده بود و یکی باید همین لحظه تاوان می‌داد. مرده‌های دروغین زیادی در این خانواده بود و اگر کسی مراقب نبود، ممکن بود این بار مرده‌ای واقعی اضافه شود! نظر دکتر هاردن این بود که این یک آبروریزی محض است و کسی جز خدا نمی‌داند او چه باید بکند و آرزوی مرگ می‌کرد.
نظر تالیا این بود که در کتاب راهنما کالیفرنیا را بررسی کرده و آب وهوای آن فوق‌العاده است و کاسگرو که برای شام در راه خانه است..
نظر من این بود که هیچ گره‌ای آن قدر کور نیست که راهی برای باز کردن آن نباشد و آن قدر از استعاره‌های پیچیده استفاده کردم که همه نسبت به اول جلسه گیج‌تر شده بودند.
کاسگرو اصرار داشت ۴ نسخه از کتاب شایسته سالاری در دنیای ارواح را بیاوریم و در مورد آن صحبت کنیم. عمویش گفت دیدن آن کتاب هم حالش را به هم می‌زند. پیشنهاد تالیا این بود که همه باید به کالیفرنیا برویم و آن‌جا مسئله را حل کنیم.

داستان کوتاه قبض من به شما بدهکارم نوشته اسکات فیتز جرالد

داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد
داستان کوتاه « من به شما بدهکارم » نوشته اسکات فیتز جرالد

۴ کتاب برداشتم و به آن‌ها دادم. دکتر هاردن چشم‌هایش را بست و غرید. تالیا آخرین صفحه کتاب را باز کرد و خانه‌های ویلایی بهشتی کشید که همسری جوان در آستانه در هر کدام از خانه‌ها ایستاده بود. هاردن جوان با عصبانیت به دنبال صفحه ۲۲۶ گشت.
فریاد زد: «اینجاست! دقیقاً صفحه مقابل تصویر ” کاسگرو هاردن در روز قبل از دریانوردی که نشان می‌دهد خالی کوچک در بالای چشم چپش دارد” نوشته: ” این خال همیشه کاسگرو را آزار می‌داد. او عقیده داشت بدن‌ها باید بی عیب و نقص باشند و این نقص باید طبق نظم طبیعی از بین برود.” هممم! من که اصلاً خال ندارم!»
دکتر هاردن هم موافق بود و گفت:
«شاید عیب از نگاتیو عکس بود.»
«خدای من! حتی اگه نگاتیو طوری مشکل داشت که تو عکس پای چپ نداشتم، حتماً کاری می‌کردی که توی کل کتاب رو به دنبال پام بگردم و فصل ۲۹ پام رو به بدنم وصل می‌کردی.» وسط حرفشان پریدم و گفتم: «ببینین، نمی‌شه به یه نتیجه برسیم؟ هیچکس نمی‌دونه تو توی شهری. نمی‌شه؟..»
هاردن جوان با اخم به من نگاه کرد.
«هنوز حرفم رو شروع نکردم. هنوز از صدمه دیدن احساسات تالیا چیزی نگفتم.»
دکتر هاردن اعتراض کرد: «صدمه دیدن! چرا؟ از این که بهش کاری ندارم. ازم بدش میاد. اون…»
کاسگرو به تلخی خندید.
«خیلی خودت رو تحویل می‌گیری. فکر می‌کنی به ریش و سبیلت حسودیم می‌شه؟ در مورد لطمه‌ای که از خوندن این توصیفات از من به احساساتش وارد شد، حرف می‌زنم.»
تالیا با صداقت به جلو خم شد.
«احساس من هیج وقت دچار تردید نشد کاسگرو، هیچ وقت.»
کاسگرو با کمی ترشرویی جواب داد: «تالیا، ممکنه خیلی جزئی لطمه دیده باشن. صفحه ۲۲۳ چطور؟ می‌تونی مردی رو دوست داشته باشی که لباس زیر شناور می‌پوشه؟ کی لباس نازک پوشیده بود و تار بود؟»
«من سوگوار بودم کاسگرو. یعنی اگه باور می‌کردم، سوگوار می‌شدم. اما باور نکردم.»
«هیچ لطمه‌ای نبود؟» در صدایش ناامیدی بود.
«نه کاسگرو.»
کاسگرو با دلخوری گفت: «خب، از لحاظ سیاسی هم نابود شدم. به هر حال، منظورم اینه که اگه قصدم این باشه که به سمت سیاست برم، هیچ‌وقت نمی‌تونم رئیس جمهور بشم. حتی روح دموکراتیکی هم نیستم. یه روح خودخواهم.»
دکتر هاردن به نشانه غمی عمیق، سرش را در میان دستانش گرفت.
به ناچار وقفه‌ای ایجاد کردم و آن‌قدر بلند صحبت کردم که کاسگرو ناچار شد ساکت شود و گوش بدهد.
«اگه ۱۰ سال از اینجا بری، تضمین می‌کنم که سالانه ۱۰ هزار دلار بهت بدم!»
تالیا دستانش را به هم زد و کاسگرو که از گوشه چشم او را می‌دید، برای اولین بار علاقه‌ای کوچک نشان داد.
«بعد از ۱۰ سال چی می‌شه؟»
با امیدواری گفتم: «اوه، ممکنه دکتر هاردن تا اون زمان …»
دکتر با ناراحتی گفت: «ادامه بده. ممکنه مرده باشم. البته واقعاً مطمئنم.»
با بی‌رحمی ادامه دادم: «می‌تونی با اسم خودت برگردی. تا اون موقع هم توافق می‌کنیم که نسخه جدیدی از کتاب منتشر نشه.»
کاسگرو با تردید پرسید: «همم. اگه تا ۱۰ سال دیگه نمرد چی؟»
دکتر فوراً به او اطمینان داد: «اوه، حتماً می‌میرم. لازم نیست نگران باشی.»
«چطور مطمئنی که می‌میری؟»
«چطور کسی می‌دونه همه می‌میرن؟ این طبیعت انسانه.»
کاسگرو با ترشرویی به او خیره شد.
«الان جای شوخی نیست. اگه قرارداد صادقانه‌ای ببندی که بمیری، بدون هیچ مسئله پنهانی…»
دکتر با ناراحتی سرش را به علامت تأیید تکان داد.
«منم همینطور. با پولی که برای من مونده تا اون زمان از گرسنگی می‌میرم.»
«خب اینطوری رضایت بخشه. وقتی هم مردی، محض رضای خدا برنامه‌ای برای دفن خودت داشته باش. توی خونه دراز نکش و انتظار نداشته باش من برگردم و همه کارها رو انجام بدم.»
در این لحظه دکتر کمی ناراحت به نظر رسید و تالیا که مدتی بود سکوت کرده بود، دستش را بالا گرفت و با کنجکاوی پرسید: «صدایی از بیرون می‌شنوین؟»
واقعاً هم صدایی شنیده بودم. البته به صورت ناخودآگاه فکر کردم شاید صدای پچ پچ کسی باشد- پچ پی که بلندتر می‌شد و با صدای پاهای چندین نفر ترکیب می‌شد.
حرفش را تأیید کردم.
«من هم می‌شنوم. عجیبه..»
ناگهان سکوت برقرار شد و پچ پچ بیرون تبدیل به آوازی شد، در با صدای بلندی باز شد و خدمتکاری با چشمانی برآشفته به داخل دوید.
با ترس فریاد کشید: «دکتر هاردن! دکتر هاردن! بیرون غوغاست! جمعیتی شاید ۱ میلیونی توی جاده هستن و به اینجا میان. شاید تا چند دقیقه دیگه به ایوان برسن.»
بالا رفتن سر و صدا نشان می‌داد که به ایوان رسیده بودند.
با فریاد به دکتر هاردن گفتم: «برادرزاده‌ت رو پنهان کن!»
ریش سفیدش می‌لرزید و چشمان خیسش آشفته شده بود و بازوی کاسگرو را به آرامی گرفت.
با تردید گفت: «چی شده؟»
«نمی‌دونم. به طبقه بالا اتاق زیر شیروونی ببرش و روش برگ بریز. پشت یه چیزی قایمش کن.»
بعد گفتن این حرف، رفتم و هر ۳ آن‌ها را در ترسی گیج کننده تنها گذاشتم. از هال به سرعت گذشتم و از در اصلی خارج شدم و به ایوان رسیدم. اما خیلی زود بین جمعیت گم شدم.
ایوان پر از آدم بود. مردان جوانی که کت و شلوارهای شطرنجی و کلاه‌های شل و ول داشتند، پیرمردها با کلاه شاپو و مچ پیراهن‌های نخ نما شده، دور هم جمع شده بودند وبه هم تنه می‌زدند و هر کدام به من اشاره می‌کردند و از من می‌خواستند روبه‌روی جمعیت قرار بگیرم. یک مشخصه متمایز آن‌ها این بود که مدادی در دست راست و دفتری باز در دست چپ داشتند، سفید و دست نخورده اما بدشگون و نحس.
پشت سر این گروه، جمعیت بزرگتری روی چمن‌ها ایستاده بودند. قصاب‌ها و نانواها با پیش‌بندشان، زنان چاقی که دست به سینه ایستاده بودند، زنان لاغری که بچه‌های کثیف را روی دست گرفته بودند تا بهتر ببینند، پسربچه‌هایی که فریاد می‌کشیدند، دختران کوچک ترسناکی که بالا و پایین می‌پریدند و دست می‌زدند. پشت سر آن‌ها، در نوعی حلقه خارجی، بزرگان روستا ایستاده بودند، بی دندان، با چشمانی رنگ و رو رفته و دهانی باز که ریش خاکستریشان تا بالای عصاهایشان می‌رسید. پشت سر آن‌ها، خورشید در حال غروب، قرمز به رنگ خون و هولناک، روی شانه‌های در حال حرکت ۳۰۰ نفر بازی می‌کرد.
بعد از انفجار صدایی که توانست مرا به بیرون بکشاند، ناگهان سکوت حکم‌فرما شد- سکوتی عمیق که مفهوم خاصی را در خود داشت- و از این سکوت، چندین صدا از مردانی با دفترهای باز که روبه‌روی من ایستاده بودند، بلند شد.
«جنکینز از تولدو بلید!»
«هارلن از دایتون تایمز!»
«کری از زانسویل ریپابلیکن!»
«جوردن از کلیولند پبین دیلر!»
«کارمیکایل از کولومبوس نیوز!»
«مارتین از لیما هرالد!»
«ریان از آکرون ورلد!»
عجیب و غریب بود. انگار نقشه اوهایو دیوانه شده بود، مایل‌ها به مایل مربع تبدیل نمی‌شدند، فاصله معنی نداشت و روستاها از شهری به شهر دیگر می‌پریدند. مغزم می‌لرزید.
دوباره سکوت حکم فرما شد. متوجه جنجال در وسط جمعیت شدم، موج یا گردابی در وسط که شبیه به بادی ضعیف در گندمزار می‌پیچد.
با صدایی توخالی فریاد زدم: «چی میخواین؟»
انگار یک صدا از گلوی ۵۰۰ نفر خارج شد.
«کاسگرو هاردن کجاست؟»
و تمام! خبرنگارها در حالی که التماس می‌کردند، تهدیدم می‌کردند و از من سؤال می‌پرسیدند، به سمت من هجوم آوردند.
«کاملاً مخفی نگه‌ش داشتین، اینطور نیست؟- تقریباً به بیرون درز نکرد- خرج‌ها رو می‌ده- مصاحبه نمی‌کنه؟- اون دروغگوی پیر رو بیرون بیار-»
سپس گردباد عجیبی که در بین مردم بود به جلو رسید و ساکت شد. مرد جوانی با موهای زرد و پاهای بسیار لاغر از بین جمعیت بیرون آمد و چند جفت دست او را به سمت من هل دادند. بالای ایوان آمد و از پله‌ها نیز بالا رفت.
فریاد زدم: «تو دیگه کی هستی؟»
فریاد زد: «اسم من آلبرت ویلکینزه. من کسی هستم که قضیه رو گفتم.»
چند لحظه مکث کرد و سینه‌اش را جلو داد. لحظه طلایی عمرش بود. او پیامبر جاودان خدایان بود.
«همون روزی که اومد شناختمش! می‌بینی- می‌بینی» همه با اشتیاق جلو رفتیم. «من قبض “به شما بدهکارم” برای ۳ دلار و ۸۰ سنتی که موقع پوکر به من باخت، ازش دارم و پولم رو می‌خوام!»
من ناشر هستم. هر نوع کتابی را چاپ می‌کنم. به دنبال کتابی هستم که ۵۰۰ هزار جلد بفروشد. این دلیل رمان‌هایی است که تغییری ماورا طبیعه در خود دارند. اگر ممکن بود، کتابی که نویسنده آن مادی گرایی پر شور و حرارت بود و موضوع آن مردی عضو باشگاه و گروه آپاچی مخوفی بود را ترجیح می‌دادم – یا حتی چیزی در مورد عشق. عشق چیز مطمئنی است- انسان زنده را به سمت عشق می‌برد.

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *