داستان کوتاه فشاری نوشته‌ی لیدا طوسی

0
637
فشاری، نوشته‌ی لیدا طوسی
فشاری، نوشته‌ی لیدا طوسی
داستان کوتاه فشاری نوشته‌ی لیدا طوسیReviewed by مدیر سایت on May 23Rating:

صدای غژ غژ چرخ بستنی و لخ لخ دمپایی های بزرگش در همهمه شلوغی محله گم شد. صورتش برافروخته و عرق کرده بود. سر چرخ را کج کرد که از روی قالی های پهن شده عبور نکند. گاری را در فاصله چند متری از فشاری نگاه داشت. چند لحظه به زنهایی که  قالی ها را میشستند و بلند بلند حرف میزدند نگاه کرد و بعد به چند دختر بچه که در پیاده رو با عروسکهایشان بازی می کردند خیره شد. یکی از دختربچه ها موی دیگری را کشید و بعد چند تایی شروع به جیغ کشیدن کردند. پسر خنده ای کرد ولی خیلی زود لب و لوچه اش را جمع کرد.  به سمت فشاری رفت. منتظر ماند تا زنی که چند رشته موی فرفری اش از جلو ی روسری بیرون بود سطل آبش را پر کند. زن که سطل را کنار کشید پسرک دستش را به سمت برآمدگی بالای فشاری برد. زن گفت: «من برات نگر میدارم.»

    پسرک سر و صورتش را زیر آب گرفت و با دستهایش روی آنها مالید. کمی آب خورد و بعد هم پاهایش را شست.  به زن گفت: «خاله دستت درد نکنه.» زن سطل  را برداشت و به سمت یکی از قالیها رفت و آب را روی آن خالی کرد.   دمپایی های قهوه ایش را در آورد و روی قالی رفت. دستی به موهای بیرون آمده از روسریش کشید و آنها را به زیر روسری برد. دامنش را لای زانوهایش کمی جمع کرد و زانوها را به هم چسباند. خم شد و پاچه های شلوارش را که تا کرده بود تای دیگری زد. قوزک پاهایش بیرون آمد. قابلمه آلومینیومیش را برداشت و شروع کرد روی قالی کشیدن.

    پسرک حالا چرخ بستنی فروشی را بالای قالی زن آورده بود. کنار چرخ چمباتمه زده بود و زن را می پایید. هر بار که زن قابلمه را روی سطح قالی می کشید پسرک گردن می کشید و گلهایی از آن که  نمایان می شد و مسیر آب کدر و کف آلود جلوی قابلمه به سمت پایین فرش را با چشمانش دنبال می کرد.

    زن بلند شد و از روی قالی بیرون آمد. سطل را که برداشت پسرک جلو دوید و آن را از دستش گرفت: «من پرش می کنم خاله.»  پسرک که برگشت زن از او پرسید: « مدرسه میری؟»

پسرک سرش را پایین انداخت: «امسال میرم کلاس سوم.»

زن آب را روی قالی خالی کرد و دوباره شروع کرد با قابلمه آب آن را گرفتن. کمی بعدتر همانطور که داشت با قابلمه روی قالی میکشید گفت: «بستنی داری؟» کسی جوابش را نداد.سرش را بلند کرد و به پسر نگاه کرد. پسر  روی زمین نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و به جایی میان پساب شست و شوی قالی ها خیره شده بود.  زن با آستین پیراهنش عرق پیشانیش را خشک کرد. با صدای بلندتر گفت: «پسرم، بستنی داری؟»

پسر سرش را به سمت زن برگرداند. با صدایی که بیشتر شبیه وزوز بود گفت: «همشون آب شدند، خاله.» مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: «رفته بودم زمین فوتبال به بچه ها بستنی بفروشم. اما همشون آب شدند.» زن دوباره مشغول کارش شد.«چرخ مال خودته؟»

    – «مال آقا حیدره. سر کوچه علوی بستنی سازی داره. شناسنامه م رو گرو گذاشتم.» حالا صدایش بغض آلود بود. «اگه آقام بفهمه خیلی بد میشه.»

 زن سرش را بلند نکرد و چشمان پسرک را ندید که حالا پر از اشک شده بود. 

شست و شوی قالی یک ربعی طول کشید. پسرک چند باری سطل را برای زن پر کرد. شستن قالی که تمام شد زن کمرش را صاف کرد و ایستاد. یک دست را به کمر زد: «از من تمام شد، خدیجه خانم.» زنی که روی قالی بغلی بود صحبتش را با دختر ۱۵، ۱۶ ساله ای قطع کرد و گفت: «خدا قوتت بده، چه زود تمام کردی خواهر.»

    زن تای پاچه های شلوارش را باز کرد.  یکی از گوشه های بالای قالی را بلند کرد و به خدیجه خانم نگاه کرد. پسر جستی زد و دوید. گوشه دیگر قالی را با دو دست گرفت و  بلند کرد. خدیجه خانم گفت: «امروز کمک از آسمون برات میرسه» و خنده ریزی کرد. اول قالی را از درازا تا نیمه تا کردند. بعد دو گوشه مقابل را گرفتند و همین کار را انجام دادند. تای دیگری از نیمه فرش زدند.  از پهنای قالی هم یک تا زدند.  زن به سمت بلوک آجر و سیمانی که چند چادر روی هم گذاشته شده بود رفت.  نرسیده به بلوک یک باره رویش را برگرداند و به پسر نگاه کرد. «میتونی با چرخ بستنیت این قالی رو ببری دو تا کوچه بالاتر؟  کارگر این میوه فروشه دو تومن میگیره با فرغون میبره.»

پسرک خندید و دوید و گاری را تا نزدیک فرش هل داد. قالی را که روی چرخ گذاشتند زن چادری با زمینه سرمه ای و گلهای سفید از روی بلوک برداشت. با دو دستش آنرا در هوا تکان داد و بعد به روی سرش انداخت و تا بالای لبها رو گرفت. با دست دیگر قابلمه را داخل سطل گذاشت و سطل را برداشت و روی قالی تا شده گذاشت و دستش را همانجا نگاه داشت. با چند نفر خداحافظی کرد و با پسرک به راه افتاد. چند قدمی که راه افتادند زن گفت: «چند وقته کار می کنی؟»

    -امروز روز اول بود.

    زن پرسید: «بابات چی کاره ست؟»

    -آقام کارگره. تو کارخانه پارچه بافی کار می کنه.

    پسر من و من کرد و ادامه داد: « آقام شبها هم کار میکنه.»

    -شبام می ره کارخونه؟

    -نه خاله، اول ننم فکر می کرد آقام شبا می ره عیاشی. یه شب گفت که برم دنبال آقام ببینم کجا می ره.

     -رفتی؟ کجا می رفت؟

    پسر کمی ایستاد و نفسی تازه کرد. «بله، رفتم خاله.»

    به سر کوچه رسیده بودند. زن گفت: «این کوچه ست.» و کمک کرد تا پسر بتواند چرخ را کنترل کند. به داخل کوچه رفتند.

    -خوب بابات کجا رفت؟

    -رفت جاده شمرون. به راننده کامیونا سیگار بفروشه.

   به در خانه ای که رسیدند زن چادرش را باز کرد. قالی را روی ایوان جوری پهن کردند که نیمی از آن از لبه ایوان آویزان بود.

زن دستش را به زیر یقه بلوزش برد و چند اسکناس بیرون آورد و یک اسکناس پنج تومانی را به پسر داد.

    -خاله من که پولی ندارم بقیه ش رو بدم.

    -نمی خوادپسر جون. دستمزدته که کمکم کردی.

    چشمان پسرک برقی زد. «میرم کمک خدیجه خانم و بقیه.»

    -یادت باشه اونا بیشتر از دو تومن بهت نمیدن.                                   

پایان

5/5 (4)

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *