فصل ۷ رمان زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی زاده

0
701
فصل هفتم از کتاب زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی‌زاده
فصل هفتم از کتاب زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی‌زاده
فصل 7 رمان زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی زادهReviewed by حسین رحمتی زاده on May 18Rating: 5.0فصل 7 رمان زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی زاده | داستان ایرانی | پیشنهاد کتاب کتابیسمفصل هفتم از رمان زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی زاده در این بخش به منظرو معرفی آثار نویسندگان جدید ایرانی ارائه می‌شود.

بخشی از رمان زندگی غم انگیز آقای پ نوشته حسین رحمتی زاده:

آقای پ : من در زندگی دلایل زیادی برای گریه کردن دارم . می توانم یک روز کامل به حمید نگاه کنم و اشک بریزم . می توانم به حال پدر و مادرم غصه بخورم تشییع جنازه شان را در ذهنم تجسم کنم می توانم درون خاطرات کودکی ام غرق شوم ، چند روز عنق باشم و یواشکی زار بزنم. به شخصه ده ها بار برای پسرک گل فروش سرچهارراه گریه کرده ام . گریه ی واقعی را عرض می کنم . یعنی پلک ها بلرزد چشم بدرخشد و قطره ی آب شوری از گوشه ی چشمم پایین بغلطد .
آقای پ : موجودات در مورد گذر زمان حرف های مزخرفی می زنند . می گویند مثل چشم به هم زدن می گذرد . به نظرم این جمله یکی از بارزترین نمود های حماقت موجودی به نام انسان است . زمان هیچ وقت نمی گذرد . زندگی در جریان نیست . ما در حال پوسیدن در یک سکون مطلق هستیم و ساعت تنها بهانه ای است برای گول زدن خودمان . زمین روی یک محور دور خورشید می چرخد . چند هزار هزار سال است که می چرخد . چند هزار هزار سال دیگر هم می چرخد . آن قدر چرخیده و خواهد چرخید که دیگر هیچ چیز از این تکرار عاید کسی نمی شود . معجزه ی زمان تنها تکرار است . تکرار همه چیز را پوچ می کند و زندگی ما سرشار از تکرار است . از روز و شب و ماه و سال گرفته تا ثانیه هایی که با احساسات مختلف سپری می کنیم . تصور کنید عدد ۱۳۹۳ را از ذهن هامان پاک کنیم . دیگر چه چیز می فهمیم از گذر زمان . لغت ثانیه به معنی بعدی است . یعنی در لحظه به لحظه ی بعد می رسیم . اما من چیز دیگری می گویم . بعدی هیچ معنایی ندارد . تا به حال شده صحنه ای را ببینید و حس کنید آن را قبلا دیده اید ؟ مطمئنا برای هر موجودی این اتفاق افتاده . چه کسی می تواند ادعا کند ما هزار بار همین زندگی را نگذرانده ایم ؟ ما در یک پوچی مطلق تکرار می شویم . دانستن این موضوع افسرده ام می کند و باعث می شود گاهی کاملا بی دلیل بگریم . از آن دست گریه ها که بعدش سبک نمی شوی . تا این جای کار هم فهمیده بودید که من موجود افسرده ای هستم . با گفتن این حرف ها می خواستم فکرتان را تصدیق کنم .
آقای پ : من بیشتر روزها بی دلیل گریه می کنم . البته دلایل خودم را دارم . اما توضیح دادنش هم وقت می خواد هم حوصله که هر دو سمت این رساله هیچ کدامش را ندارند. نه شما نه من . گاهی همکارهایم را می بینم که با ذوق و شوق از خاطرات کودکی شان حرف می زنند و افسوس می خورند که چه دورانی بود و کاش به عقب برگردیم و فلان و بهمان . وقتی کودکی م را مرور می کنم هیچ اتفاق جذابی که بخواهم به خاطرش به عقب برگردم نمی یابم . خاطرات کودکی برایم مثل کابوس است . من در امتحان ثلث ها قبل از هر امتحان از استرس نمره بد بالا می آوردم . شب قبل هر امتحان از خدا کمک می خواستم و دعا می کردم که نمره ی خوبی بگیرم . دست آخر هم همیشه با تقلب نمره ام بالا می شد . یک وقت فکر نکنید من به خدا اعتقاد ندارم . خیلی دوست ندارم به خاطرات کودکی برگردم . اتفاقات بزرگسالی ام به اندازه ی کافی چندش آور هستند. حوصله تان سر رفته . طبیعی است . این رساله زندگی مردی است که تا بیست و هشت سالگی با هیچ زنی ارتباط نداشته و زن ها می دانید وسیله ی خوبی برای سرگرم کردن شما هستند . صبح ها سرکار رفته . ظهر ها غذا خورده و شب ها خوابیده ام . اگر کمی بلند نظر باشید و از بالا به زندگی خودتان نگاه کنید متوجه می شوید زندگی شما هم مثل من پر از تکرار است . تنها رنگ و لعابش کمی بیشتر است . من نمی خواهم شما را قضاوت کنم . اما از شما می خواهم که خودتان این کار را بکنید . باور کنید حس تلخی است که شب اعدامتان به فکر انجامش بیافتید . داشتم راجع به گریه می گفتم . من هر چند روز یک بار گریه می کردم . گریه یکدفعه می آمد و یکدفعه می رفت . در محل کار ،توی ماشین ،روی تخت خواب . درست نمی دانم از کی این سیل آب شور به جان چشم هایم افتاد اما ابتدا فکر می کردم دلیلش ترانه های غمگینی است که توی ضبط ماشینم می خواند و فکر می کردم چقدر آهنگ غمگین از برم . تعدادش با شادها قابل مقایسه نیست . آهنگ ها را عوض کردم . یک سری اراجیف با ریتم مثلا شش و هشت احمقانه.تا یک هفته اشک نریختم . اما بعد از آن با آهنگ های شاد هم گریه می کردم . حتی گاهی اوقات کارم به هق هق می کشید . فکرش را بکنید . توی اتوبان دارید می روید و صدای آهنگ عجب نازی داره دلبر دله هوس بازی داره دلبر را می شنوید وقتی برمی گردید تا صاحب ماشین را ببنید با مردی رو به رو می شودید که دارد هق هق می کند . چقدر مضحک و تلخ . وقتی برای یک موجود اتفاق بدی می افتد ،اتفاق بد سطح پایین منظورم است ، مثلا در یک درس نمره ی خوبی نمی آورد یا با کسی که دوستش دارد بحث می کند آن موقع گریه می کند اشک می ریزد برای اتفاقات بد سطح بالا تر مثلا مرگ یک عزیز به هق هق می افتد . از این مرحله عبور نکنید . واقعا خطرناک می شود . یک جایی هست که انسان اگر به آن برسد باید برای خودش فاتحه بخواند . جایی که انسان به آن زل زده و آرام و بی صدا یک قطره اشک از گوشه ی چشمش می افتد . فقط یک قطره . می دانید آن جا کجاست ؟ هیچ جا . انسان به هیچ جا می رسد به آن زل می زند و یک قطره آب شور از چشمش می افتد .
آقای پ : تصور کنید دستتان را بکنند و با آن آنقدر شما را بزنند تا بمیرید . با دست کنده شده خودتان شما را بکشند. آن جا شبیه چنین مرگی است . مرگ فجیعی است مگرنه ؟ ما بارها در زندگی مان با این مرگ فجیع رو به رو می شویم و بدتر از آن این است که نمی میریم . ما تکرار می شویم و از این تکرار هیچ چیز عایدمان نمی شود .
ول کنید این بحث را . توی کافه لورکا نشسته بودم و داشتم قهوه می خوردم . یک کت سرمه ای مخمل داشتم که گران خریده بودمش . از یک مغازه ی فوق العاده زیبا در خیابان پاسداران . حس می کردم مغازه دار دارد توی پاچه ام می کند اماآنقدر شیفته ی طرح و زیبایی دوخت کت شده بودم که آن را خریدم . برای قرار ملاقات هایم آن را می پوشیدم . یک شلوار کتان سرمه ای . پیراهن سفید با خط های سرمه ای و کروات نیلی . حسابی رسمی می شدم . اما برای قرار ملاقات جواب می داد . مردم عقلشان به چشمشان است . این را همه می دانیم . آن بار هم لباس هایم جواب داده بود و قرارداد بسته بودم . مردک پولدار حسابی از من خوشش امده بود و برایم بلبل زبانی کرده بود چند دقیقه ای می شد که رفته بود سرم توی کاغذهایم بود که یکدفعه صدای شیرین را شنیدم . شیرین به همراه پنج نفر دیگر وارد کافه شدند.

تاریخ آخرین بروز رسانی زندگی غم انگیز آقای پ : ۴ مهرماه ۱۳۹۶

تاریخ انتشار بخشی از رمان زندگی غم انگیز آقای پ : ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

امتیاز دهی

ارسال دیدگاه

کد *